***colbeeshgh***

 

شبی از شبها  در رویاهای خویش غرق بودم و تو را دیدم…
تو را دیدم که نرم نرمک مانند نور سیمگون مهتاب نزدیک میشدی لرزان لرزان در آغوشم فرو رفتی تا اینکه…
بوی عطر تنت فضاي اتاقم را پر کرد آنوقت احساس کردم که فقط تو را دارم
خندیدم … خنديدی ناز کردم … نازم را خریدی و در چشمهای عاشقت عشق را خواندم… خواندم که…
اگر روزی من و تو ما بشویم
آنوقت ستارگان آسمان سر به آغوش هم میگذارند وما را که مستانه در آغوش هم فرو رفته ایم با نور خویش نوازش میکنند
نوشته شده در شنبه 22 بهمن 1390برچسب:,ساعت 13:28 توسط ***rahgozar***| |

 

چـقـدر خـوبـه . . .

یـکـی بـاشـه

یـکـی بـاشـه کـه بـغـلـت کـنـه . . .

سـرتـو بـزاری روی سـیـنـش

آرومـت کـنـه . . .

حـُرم نـفـس هـاش تـنـت ُ داغ کـنـه . . .

عـطـر دسـتـاش مـوهـاتـو نـوازش کـنـه . . .

چـقـدر خـوبـه . . .

چـقـدر خـوبـه کـه آروم دم گـوشـت بـگـه
 

بـه امـروزی کـه دوســت دارم فـکـر کـن

 

نوشته شده در دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:,ساعت 17:58 توسط ***rahgozar***| |


Power By: LoxBlog.Com