***colbeeshgh***

 

برو!خدا به همراهت!اما هنگام رفتن رد پايت را برجا بگذار؛تا هر كس آمد بداند اينجا دلي منتظر است

خوشبختي را نيز ميتوان لمس كرد!وقتي كه هر چه را لمس ميكنم ياد تو مي افتم!

فرمول تنفس را جور ديگر مي گويم!تنفس وجود تو و بيرون دادن هواي نبود تو!

چشمانم را كه مي بندم تمام خاطراتت ظاهر ميشوند!من به اين چشم بستن زنده ام!

نفس نميتوانم بكشم!در هوايي كه پر است از غم نبودنت!

چه نيازي به نوشتن خاطرات دارم وقتي كه تمام نفس هايم پر از بوي آن است!

صداي شكستن قلبم ارضات نكرد كه انقد با غرور برگ هاي خشك رو زير پات خورد ميكني؟

خدايا!از تمام اين دنيا خياباني بي انتها،باراني شديد و دستهايش كه قفل در دستانم باشد را ميخواهم!آرزوي بزرگيست؟

فكر 1 پناهگاهم؛كه ديوارش آغوش تو؛سقفش سر تو و ستونش عشق تو باشه.

عطر بودنت را چند ميدهي؟آن را به قيمت جان خريدارم

جاذبه ي چشمانت را به جاذبه زمين خريدارم!حاضرم در هوا معلق باشم،اما محو جاذبه ي چشمانت باشم!

كاش ميشد اشك هايم را تصفيه كنم!براي برگرداندنت كه مفيد نبود!لااقل براي ذخيره آب مفيد باشد!

لبانت را بر لبانم بگذار ! بگذار لبانم هم طعم بودنت را بچشند !



 

نوشته شده در جمعه 12 اسفند 1390برچسب:,ساعت 22:8 توسط ***rahgozar***| |

 

در سكوت  شبهايم تنها به تو مي انديشم،


در بستر  خيال عشق آغوشم تنهای تنهاست

 

و  يادت را  عاشقانه به  آغوش مي فشارد؛


كاش كنارم بودي و از شهد لبانت بوسه اي مي چيدم

 

تا شايد مرهم بيماري‌ام مي شد....


عزيزم عطش  بوسيدنت ديوانه ام كرده، مي دانم هيچگاه تو را نخواهم بوسيد،


ولي بدان تشنه  لب هايت خواهم بود.

نوشته شده در جمعه 12 اسفند 1390برچسب:,ساعت 22:3 توسط ***rahgozar***| |

+چی شد که سیگاری شدی ؟
-یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم!
+ چی شد که ترک کردی؟
یه شب بارون میومد… دیگه تنها نبودم!
+چی شد الکلی شدی و سیگار رو دوباره شروع کردی؟
... یه شب بارون میومد. دوباره تنها شدم!
+ چی شد آوردنت اینجا، بستریت کردن؟
یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم… تو خیابون دیدمش… اون تنها نبود !

نوشته شده در جمعه 12 اسفند 1390برچسب:,ساعت 19:52 توسط ***rahgozar***| |

پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود... اومدیم زیارتت کنیم!

دختر : تو باز دوباره گفتی ضعیفه؟؟؟

پسر : خوب... «منزل» بگم چطوره !؟

دختر : واااای... از دست تو !!!

پ: باشه... باشه... ببخشید «ویکتوریا» خوبه ؟

د: اه... اصلا باهات قهرم.

پ: باشه بابا... تو «عزیز منی»، خوب شد؟... آَشتی؟

د: آشتی، راستی... گفتی دلت چی شده بود؟

پ: دلم ...!؟ آها یه کم می پیچه...! از دیشب تا حالا .

د: ... واقعا که...!!!

پ: خوب چیه... نمیگم... مریضم اصلا... خوبه!؟

د: لوووووووس...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند 1390برچسب:,ساعت 16:11 توسط ***rahgozar***| |

 

داستان من و تو از آنجا شروع شد که پشت شیشه ی بی جان مانیتور به هم جان دادیم ... !
با دکمه های سرد کیبرد ، دست های هم را گرفتیم و گرمایش را حس کردیم ...!

با صورتک ها ، همدیگر را بوسیدیم و طمع لب هایمان را چشیدیم ...!

آهنگی را هم زمان با هم گوش کردیم و اشک ریختیم ...!

شب بخیر هایمان پشت خط های موبایلمان جا نمی ماند ...!

امروز داستان برگشت ...

آغوش هایمان واقعی ، بوسه هایمان حقیقی ، اما با این تفاوت که دیگر من و تو نبودیم ، هر کداممان یک "او" داشتیم ...!

پشت شیشه ی سرد مانیتورم ، دلم لک زده برای یک صورتک بوسه ....!
لک زده برای یک آهنگ همزمان ...
لک زده برای یک شب بخیر ...

شب بخیر...!!

نوشته شده در یک شنبه 7 اسفند 1390برچسب:,ساعت 23:0 توسط ***rahgozar***| |


Power By: LoxBlog.Com