***colbeeshgh***
خیانت واژه ی تلخی ست ، حقیقتی زهرآگین… در رگبار دلنشين باران باز تو را صدا زدم اما چون گذشته ي دور پاسخ ام ندادي. به اندازه ی کلاغ ها که کاج را دوست دارند…
فرود دشنه، پی در پی ، بر پیکره ی دوستت دارمها…
هرگز تبرئه ای نیست…
آنکه را که چنین به کشتن قلب آهنگین عشق برخاست و دلی را که پژمرد …
.
.
.
برای خیانت ، هزار راه هست
اما هیچ کدام به اندازه تظاهر به دوست داشتن کثیف نیست !
.
.
.
ترکت میکنم ، تا هر سه راحت شویم …
من ، تو و رقیبم
من از قید تو ، او از قید من و تو از قید خیانت …
.
.
در كنار «واژه هاي دلتنگي» نشسته بودم و با آنان در «اندوه» خويش نجوا مي كردم.
واژه ها در نگاهم خيره مي ماندند، همانند نگاه كودكي به رقص بادبادك در ساحل «دور»؛
و فقط در اين ميان «سكوت » و «تنهايي» در كنار هم بزمي را برپا كردند؛ «آه» چه عاشقانه! چه معصومانه!
يكديگر را در آغوش كشيدند.
كاش مي دانستي كه « فاصله» هم، عمقي از درونم را شكافت و مرا امروز بيشتر از ديروز دلتنگم كرد.
و «اشك» نيز در اين دلتنگي پايكوبي مي كرد. و من در هوايت، «نبودنت» را با تمام وجود حس كردم.
دل تنگي هايم را چگونه به سويت روانه كنم تا بداني: دوستت دارم.
به اندازه ی دختر کوچولویی که عروسکش را دوست دارد…..
به اندازه ی پسر کوچولویی که آرزوی پلیس شدن را دوست دارد…..
به اندازه ی آفتابگردانی که آفتاب را دوست دارد…..
به اندازه ی بچه ها که عمو پورنگ را دوست دارند…..
به اندازه ی بزرگتر ها که تام و جری را دوست دارند…..
به اندازه ی مادر بزرگ که تسبیحش را دوست دارد……
به اندازه ی دانش آموزی که روز آخر امتحانات را دوست دارد……
به اندازه ی شاعری که لحظه ی سرودن را دوست دارد…..
به اندازه ی مادری که عروسی تنها پسرش را دوست دارد…..
به اندازه ی کودکی که دست تکان دادن برای هواپیما را دوست دارد…..
و….
همیشه دوستت دارم….
همیشه منتظرت هستم ….