***colbeeshgh***

 خیانت واژه ی تلخی ست ، حقیقتی زهرآگین…
فرود دشنه، پی در پی ، بر پیکره ی دوستت دارمها…
هرگز تبرئه ای نیست…
آنکه را که چنین به کشتن قلب آهنگین عشق برخاست و دلی را که پژمرد …
.
.
.
برای خیانت ، هزار راه هست
اما هیچ کدام به اندازه تظاهر به دوست داشتن کثیف نیست !
.
.
.
ترکت میکنم ، تا هر سه راحت شویم …
من ، تو و رقیبم
من از قید تو ، او از قید من و تو از قید خیانت …
.
.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهار شنبه 6 ارديبهشت 1391برچسب:,ساعت 17:43 توسط ***rahgozar***| |

 در رگبار دلنشين باران باز تو را صدا زدم اما چون گذشته ي دور  پاسخ ام ندادي. 

در كنار «واژه هاي دلتنگي»  نشسته بودم و با  آنان در «اندوه» خويش نجوا مي كردم.

واژه ها  در نگاهم خيره مي ماندند، همانند  نگاه كودكي به رقص بادبادك در ساحل «دور»؛  

و فقط در اين ميان  «سكوت » و «تنهايي» در كنار هم بزمي را برپا كردند؛  «آه» چه عاشقانه! چه معصومانه!  

يكديگر را در آغوش كشيدند. 


كاش مي دانستي كه « فاصله» هم، عمقي از درونم را شكافت و مرا امروز بيشتر از ديروز دلتنگم كرد. 


و «اشك» نيز در اين  دلتنگي پايكوبي مي كرد.  و من در هوايت، «نبودنت» را  با تمام وجود حس كردم.  

دل تنگي هايم  را چگونه به سويت روانه كنم تا بداني:        دوستت دارم.

نوشته شده در چهار شنبه 6 ارديبهشت 1391برچسب:,ساعت 11:11 توسط ***rahgozar***| |

 به اندازه ی کلاغ ها که کاج را دوست دارند…


به اندازه ی دختر کوچولویی که عروسکش را دوست دارد…..

به اندازه ی پسر کوچولویی که آرزوی پلیس شدن را دوست دارد…..

به اندازه ی آفتابگردانی که آفتاب را دوست دارد…..

به اندازه ی بچه ها که عمو پورنگ را دوست دارند…..

به اندازه ی بزرگتر ها که تام و جری را دوست دارند…..

به اندازه ی مادر بزرگ که تسبیحش را دوست دارد……

به اندازه ی دانش آموزی که روز آخر امتحانات را دوست دارد……

به اندازه ی شاعری که لحظه ی سرودن را دوست دارد…..

به اندازه ی مادری که عروسی تنها پسرش را دوست دارد…..

به اندازه ی کودکی که دست تکان دادن برای هواپیما را دوست دارد…..

و….

همیشه دوستت دارم….

همیشه منتظرت هستم ….

نوشته شده در جمعه 11 فروردين 1391برچسب:,ساعت 22:6 توسط ***rahgozar***| |

 


در خلـــــــــــوت ســـــــرد ایــن اتــــاق
                        دنیــــایـم را بـا تـــــــــــــــــــــو

                                        گــــرم گــــرم نقــــــــاشـی مـی کنـــــــــــــــــــــــــم
درختــــی مـی کشـــــــم
                                 بلنـــــــــــد

                            بـه بلنــــــــدای قــــامت ســــــــرو مـــاننـدت
گلــــی مـی کشـــــــــــم
      ســــــــرخ

                  بـه سـرخــــــــی لبـــان عــــــــاشقت
رنگیــــن کمــانـی مـی کشــــم
         رنگیــــن

                    بـه رنگینـــی روزهــــــای شـــاد بـا تـــــــــو بـــودن
آجـــرهـای دلتنگــــــــی را

یکــــ بـه یکـــ بـه روی هــم مـی گــــذارم
                               و خانــــــــه ای مـی ســـــــازم از وجــــــــــــــــــــــــــودت

وجــــــــــــودی کـه روزی
         تسکیــــن
                           دلتنگــــــــــــــــــــــی هـایـم بــــــــود

نوشته شده در شنبه 5 فروردين 1391برچسب:,ساعت 20:25 توسط ***rahgozar***| |

 در سكوت  شبهايم تنها به تو مي انديشم،


در بستر  خيال عشق آغوشم تنهای تنهاست

 

و  يادت را  عاشقانه به  آغوش مي فشارد؛


كاش كنارم بودي و از شهد لبانت بوسه اي مي چيدم

 

تا شايد مرهم بيماري‌ام مي شد....


عزيزم عطش  بوسيدنت ديوانه ام كرده، مي دانم هيچگاه تو را نخواهم بوسيد،


ولي بدان تشنه  لب هايت خواهم بود.

نوشته شده در شنبه 5 فروردين 1391برچسب:,ساعت 20:23 توسط ***rahgozar***| |

 

برو!خدا به همراهت!اما هنگام رفتن رد پايت را برجا بگذار؛تا هر كس آمد بداند اينجا دلي منتظر است

خوشبختي را نيز ميتوان لمس كرد!وقتي كه هر چه را لمس ميكنم ياد تو مي افتم!

فرمول تنفس را جور ديگر مي گويم!تنفس وجود تو و بيرون دادن هواي نبود تو!

چشمانم را كه مي بندم تمام خاطراتت ظاهر ميشوند!من به اين چشم بستن زنده ام!

نفس نميتوانم بكشم!در هوايي كه پر است از غم نبودنت!

چه نيازي به نوشتن خاطرات دارم وقتي كه تمام نفس هايم پر از بوي آن است!

صداي شكستن قلبم ارضات نكرد كه انقد با غرور برگ هاي خشك رو زير پات خورد ميكني؟

خدايا!از تمام اين دنيا خياباني بي انتها،باراني شديد و دستهايش كه قفل در دستانم باشد را ميخواهم!آرزوي بزرگيست؟

فكر 1 پناهگاهم؛كه ديوارش آغوش تو؛سقفش سر تو و ستونش عشق تو باشه.

عطر بودنت را چند ميدهي؟آن را به قيمت جان خريدارم

جاذبه ي چشمانت را به جاذبه زمين خريدارم!حاضرم در هوا معلق باشم،اما محو جاذبه ي چشمانت باشم!

كاش ميشد اشك هايم را تصفيه كنم!براي برگرداندنت كه مفيد نبود!لااقل براي ذخيره آب مفيد باشد!

لبانت را بر لبانم بگذار ! بگذار لبانم هم طعم بودنت را بچشند !



 

نوشته شده در جمعه 12 اسفند 1390برچسب:,ساعت 22:8 توسط ***rahgozar***| |

 

در سكوت  شبهايم تنها به تو مي انديشم،


در بستر  خيال عشق آغوشم تنهای تنهاست

 

و  يادت را  عاشقانه به  آغوش مي فشارد؛


كاش كنارم بودي و از شهد لبانت بوسه اي مي چيدم

 

تا شايد مرهم بيماري‌ام مي شد....


عزيزم عطش  بوسيدنت ديوانه ام كرده، مي دانم هيچگاه تو را نخواهم بوسيد،


ولي بدان تشنه  لب هايت خواهم بود.

نوشته شده در جمعه 12 اسفند 1390برچسب:,ساعت 22:3 توسط ***rahgozar***| |

+چی شد که سیگاری شدی ؟
-یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم!
+ چی شد که ترک کردی؟
یه شب بارون میومد… دیگه تنها نبودم!
+چی شد الکلی شدی و سیگار رو دوباره شروع کردی؟
... یه شب بارون میومد. دوباره تنها شدم!
+ چی شد آوردنت اینجا، بستریت کردن؟
یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم… تو خیابون دیدمش… اون تنها نبود !

نوشته شده در جمعه 12 اسفند 1390برچسب:,ساعت 19:52 توسط ***rahgozar***| |

پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود... اومدیم زیارتت کنیم!

دختر : تو باز دوباره گفتی ضعیفه؟؟؟

پسر : خوب... «منزل» بگم چطوره !؟

دختر : واااای... از دست تو !!!

پ: باشه... باشه... ببخشید «ویکتوریا» خوبه ؟

د: اه... اصلا باهات قهرم.

پ: باشه بابا... تو «عزیز منی»، خوب شد؟... آَشتی؟

د: آشتی، راستی... گفتی دلت چی شده بود؟

پ: دلم ...!؟ آها یه کم می پیچه...! از دیشب تا حالا .

د: ... واقعا که...!!!

پ: خوب چیه... نمیگم... مریضم اصلا... خوبه!؟

د: لوووووووس...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند 1390برچسب:,ساعت 16:11 توسط ***rahgozar***| |

 

داستان من و تو از آنجا شروع شد که پشت شیشه ی بی جان مانیتور به هم جان دادیم ... !
با دکمه های سرد کیبرد ، دست های هم را گرفتیم و گرمایش را حس کردیم ...!

با صورتک ها ، همدیگر را بوسیدیم و طمع لب هایمان را چشیدیم ...!

آهنگی را هم زمان با هم گوش کردیم و اشک ریختیم ...!

شب بخیر هایمان پشت خط های موبایلمان جا نمی ماند ...!

امروز داستان برگشت ...

آغوش هایمان واقعی ، بوسه هایمان حقیقی ، اما با این تفاوت که دیگر من و تو نبودیم ، هر کداممان یک "او" داشتیم ...!

پشت شیشه ی سرد مانیتورم ، دلم لک زده برای یک صورتک بوسه ....!
لک زده برای یک آهنگ همزمان ...
لک زده برای یک شب بخیر ...

شب بخیر...!!

نوشته شده در یک شنبه 7 اسفند 1390برچسب:,ساعت 23:0 توسط ***rahgozar***| |

 

شبی از شبها  در رویاهای خویش غرق بودم و تو را دیدم…
تو را دیدم که نرم نرمک مانند نور سیمگون مهتاب نزدیک میشدی لرزان لرزان در آغوشم فرو رفتی تا اینکه…
بوی عطر تنت فضاي اتاقم را پر کرد آنوقت احساس کردم که فقط تو را دارم
خندیدم … خنديدی ناز کردم … نازم را خریدی و در چشمهای عاشقت عشق را خواندم… خواندم که…
اگر روزی من و تو ما بشویم
آنوقت ستارگان آسمان سر به آغوش هم میگذارند وما را که مستانه در آغوش هم فرو رفته ایم با نور خویش نوازش میکنند
نوشته شده در شنبه 22 بهمن 1390برچسب:,ساعت 13:28 توسط ***rahgozar***| |

 

چـقـدر خـوبـه . . .

یـکـی بـاشـه

یـکـی بـاشـه کـه بـغـلـت کـنـه . . .

سـرتـو بـزاری روی سـیـنـش

آرومـت کـنـه . . .

حـُرم نـفـس هـاش تـنـت ُ داغ کـنـه . . .

عـطـر دسـتـاش مـوهـاتـو نـوازش کـنـه . . .

چـقـدر خـوبـه . . .

چـقـدر خـوبـه کـه آروم دم گـوشـت بـگـه
 

بـه امـروزی کـه دوســت دارم فـکـر کـن

 

نوشته شده در دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:,ساعت 17:58 توسط ***rahgozar***| |

چــرا آدمـــا نمیـــدونن بعضــــــــی وقتهــــا خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی " نــــذار برم "
یعنـــــــی بــرم گــــردون
سفــــت بغلـــــم کـــن
ســـــرمو بچـــــسبـــون به سینــــه ت و
... ...
بگــــــو :
"
خداحافــــظ و زهــــر مـــار!!!!!!!
بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ
مگـــــه میـــذارم بــــری؟!!
مــــــگه الکیــــــــه!!!!"
چــــــــرا نمیـــــفهمـــــن نمیخــــــــوای بری؟!!!
چـــــــــرا میـــــــذارن بــــری

نوشته شده در جمعه 1 دی 1390برچسب:,ساعت 15:19 توسط ***rahgozar***| |

 

 

آنقــدر فـــریـــادهـــایـمــ را سکــوتـــ کـــردمــ...

کـــه اگـــر بــه چشمـــانــمــ بنگـــری،

کـــــــــــــر میشـویــ....

نوشته شده در جمعه 1 دی 1390برچسب:,ساعت 15:18 توسط ***rahgozar***| |

 

امشب تمام شهر خوابیده اند!
تنها من بیدارم!!
تنها من به یادت چشمانت٬ تا سپیده دم اشک رهایم نمیکند...
حقیقت این است!!!
باید بگذارم کنار!
روزهای با تو بودن را
و دل خوش کنم به ساعتی که هرگز تکانی نمی خورد!!!
و من هنوز در همان حالی هستم که بدون خداحافظی رفتی!

از وقتی تو رفتی
هنوز دلم چونان کودکان دنبال مادر
ایستاده به چارچوب در
گریه میکند .
نمیخواهی برگردی نوازشش کنی
کمی تو را میخواهد

نوشته شده در جمعه 1 دی 1390برچسب:,ساعت 15:16 توسط ***rahgozar***| |

 

 

ای کــــاش گذر زمــــــــان در دســــــــتم بــــود ،

تــــا لحـــ
ـظه های با تــــــو بــــودن را

آنقــــدر طــــ
ــــولانـــی میــــکردم

کــــه بــــرای بـی تــ
ــو بــــودن

وقتــــی نمـــــ
ـــی مانــــد . . . !

نوشته شده در جمعه 1 دی 1390برچسب:,ساعت 15:15 توسط ***rahgozar***| |


میخواهم برایت تنهایی را معنی کنم!
در ساحل کنار جاده نشسته ای
هوای سرد ,
صدای باد
انتظار انتظار انتظار
دست می سوزد با سیگار !
به خودت می آیی ,
یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند ,
نه دستی که شانه هایت را بگیرد ,
نه صدای که قشنگ تر از باد باشد
اسم این تنهایی است!!

نوشته شده در جمعه 1 دی 1390برچسب:,ساعت 15:13 توسط ***rahgozar***| |

تو مثل دریا بزرگی
بی کران و سبز و آبی
قد ی دنیا واسم بزرگی
تو واسم فرشته خوب خدای
اسمت آروم بخش قلبمه
کوله بارم عشقم با تو
همسفر بزن به جاده
تا ته جاده با هاتم

نوشته شده در جمعه 1 دی 1390برچسب:,ساعت 15:11 توسط ***rahgozar***| |

 

عشق در عالم sms عشق یعنی:هر اس . ام . اسی بهت می رسه ، امیدواری اون باشه ! عشق یعنی:برای هر کسی می خوای اس . ام . اس بزنی اشتباهی برای اون می فرستی ! عشق یعنی:دنبال یه موضوع می گردی که به اون اس . ام . اس بزنی ! عشق یعنی:دایم موبایلت رو چک می کنی ،نکنه از اون اس . ام . اسی رسیده باشه ! عشق یعنی:همش فکر می کنی موبایلت داره تو جیبت می لزره ولی وقتی نگاه می کنی می بینی خبری نیست ! عشق یعنی:شب هایی که اس . ام . اس ها نمی رسن ، واقعا اعصابت خرد می شه ! عشق یعنی:یک اس . ام . اس رو هم به خط همراه اولش می فرستی ، هم به خط ایرانسل ، هم به تالیا و هم به ... عشق یعنی:هروقت یک اس . ام . اس دیر می رسه ، چند بار سند می کنی ، شاید اونا زودتر برسن ! عشق یعنی:پشت سر هم به اون تک زنگ می زنی تا اس . ام . اس ها برسن ! عشق یعنی:گاهی وقت ها واقعا حرفی برای گفتن نداری ، اس . ام . اس خالی می فرستی تا بفهمه به یادش هستی ! عشق یعنی:هرجایی که یک جمله عاشقانه یا زیبا دیدی ، سریع برای اون اس . ام . اس می کنی .عشق یعنی:قبض موبایلت فقط مخابرات رو خوشحال میکنه !!! عشق یعنی:دوهزار اس . ام . اس در ماه ! عشق یعنی:بیماری ای که همه می کن دچارش شدی !عشق یعنی:اعتیادی که همه می گن به اس . ام اس زدن پیدا کردی ! عشق یعنی:آخر شعرهای این و اون اسم خودت رو می نویسی تا به اون بگی که چه قدر عاشقی ! عشق یعنی...

نوشته شده در جمعه 1 دی 1390برچسب:,ساعت 15:0 توسط ***rahgozar***| |

 

لحظه به لحظهٔ من به یاد تو میگذره.... به یاد وجودی سردو بی تفاوت که همیشه رویاهایِ من رو نادیده گرفت
درست نمیدونم چند وقته که تنها دلیلِ بودنم شدی، حسابِ شبهایی
که تا صبح به یادِ نگاهت اشک ریختم رو ندارم
به یاد نگاهی که هیچوقت ندیدمش
شاید باورت نشه اما من روزهای زیادیه که کنارِ تو زندگی می کنم.... شبها در آغوشت می خوابم وهمیشه
دلتنگیهامُ با تو قسمت می کنم
همیشه برات می نویسم...از عشقم،از رویاهام....تو هیچوقت نوشته هامُ نخوندی و شاید هیچوقت هم نخونی
همیشه برات گفتم.... از دردهام،از آرزوهام....اما تو هیچوقت حرفامُ نشنیدی و شاید هیچوقت هم نشنوی
اینها مهم نیست....حتی اینهم مهم نیست که به خاطر نا مهربونیات من همیشه اشک میریزم
مهم اینه که تو به آرزوهات برسی....مهم اینه که تو دردی نداشته باشی تو زندگیت
آره... مهم نیست که چشمایِ من خیسَن ،مهم اینه که تو بخندی، حتی به اشکهایِ من
اگه روزی دل سردت گرفت از این دنیا و آدما...یادت باشه یه نفر یه گوشهٔ این دنیا داره به تو فکر میکنه
و وقتی به تو فکر میکنه احساس میکنه زندگی قشنگه....
عزیزِ دل بیقرارم...من هیچوقت به دستایی که تورو لمس می کنه و چشمهایی که تورو نگاه می کنه
و تو اونهارو دوست داری ،حسادت نمی کنم
من عاشقانه فرشته ای رو که به تو آرامش بده می بوسم
و تورو به کسی می سپارم که از من برای تو عاشقتر باشه
همه از من دلیلِ این عشق رو می پرسن...عشقی که بی هیچ نگاه و بی هیچ کلامی در من متولد شد
و رشد کرد.اما مگه اونها نمی دونن عشق دل میخواد نه دلیل...و من عاشقانه تو رو دوست دارم بی هیچ دلیلی و از تهِ دل
واما تو... توئی که همیشه خاکی ترین نیازت رو به افلاکی ترین احساسِ من ترجیح دادی، تمنای دلم رو
نادیده گرفتی و مثل همه به من و احساسم خندیدی...توئی که حتی اشکهای من هم دل سنگت رو نلرزوند
یه روزی میاد که تمامِ امیدت برایِ زندگی لبخند یک آدم دیگه ست...اون روز مطمئن باش که اون آدم
لبخندش رو از تو دریغ می کنه... در اون لحظه به یادِ من باش که برای دل شکستهٔ تو اشک میریزم
اینم حرف آخر...تو تمام دنیایِ منی...تورو  خدا مواظب دنیایِ من باش
نوشته شده در پنج شنبه 24 آذر 1390برچسب:,ساعت 16:53 توسط ***rahgozar***| |

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش
خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های
موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و
نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .


ادامه مطلب
نوشته شده در پنج شنبه 24 آذر 1390برچسب:,ساعت 16:46 توسط ***rahgozar***| |

 

با گریه می نویسم :
از خواب
با گریه پا شدم
دستم هنوز
در گردن ِ بلند تو
آویخته است
و عطر  ِ گیسوان ِ سیاه ِ تو
با لبم
آمیخته است ....
دیدار شد مُیَسر و .....
با گریـه پا شدم !!!!

امشب تمام شهر خوابیده اند!
تنها من بیدارم!!
تنها من به یادت چشمانت٬ تا سپیده دم اشک رهایم نمیکند...
حقیقت این است!!!
باید بگذارم کنار!
روزهای با تو بودن را
و دل خوش کنم به ساعتی که هرگز تکانی نمی خورد!!
و من هنوز در همان حالی هستم که بدون خداحافظی رفتی!
نوشته شده در پنج شنبه 24 آذر 1390برچسب:,ساعت 16:43 توسط ***rahgozar***| |

 

 
چه سخت است ..
هم پاییز باشد !
هم ابر باشد !..
هم باران باشد ..!
هم خیابان ِ خیس باشد ..
... امـــــا..
نه تـــــو باشی ..
نه دستی برای فشردن باشد ..
نه پایی برای قدم زدن باشد و ..
نه نگاهـــی برای زل زدن
نوشته شده در سه شنبه 15 آذر 1390برچسب:,ساعت 17:27 توسط ***rahgozar***| |

 

 
چه خوش خیال است !

فاصله را می‌گویم

به خیالش تو را از من دور کرده است

نمیداند هر ثانیه که می‌گذرد

تپش قلبم بیشتر با پلک زدن چشمهایت هماهنگ میشود

نمیداند دلم هر لحظه بیشتر خاطرات را زیرو رو می‌کند تا قابی‌ از لبخنده لبان زیبای تو پیدا کند

نمیداند اسم تو را روی لبانم حک کرده ام

نمیداند با شنیدن صدای تو

نفس‌هایم جان دوباره میگیرند
نوشته شده در سه شنبه 15 آذر 1390برچسب:,ساعت 17:9 توسط ***rahgozar***| |

دلم بدجوري گرفته..هر طرف كه نگاه ميكنم تو رو ميبينم.. عطرتو حس ميكنم و صداتو ميشنوم..اما تو هيچ وقت نيستي...

ميترسم دستاتو تو دستم بگيرم..ميترسم بلور انگشتاتو بشكنم... مي ترسم تو هم مثل من بوي تنهايي و غربت بگيري..

مي ترسم اين بغض هزار ساله به تو هم سرايت كنه... من از مرگ نمي ترسم از رفتن تو مي ترسم.. مي ترسم تو بري و من

نميرم! مي ترسم بدون تو زنده بمونم دلم گرفته...!! مثل تموم شبهايي كه گذشت..!!


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 12 آذر 1390برچسب:,ساعت 17:32 توسط ***rahgozar***| |

 

آرامتر تكانش دهید...

مرگ مغزی شده...
 

باید زودتر دفن شود...
 

چیزی برای اهدا هم ندارد...
 

احساسم است !
 

تا همین دیروز زنده بود
 

خودم دیدم ،
 
 
 

كسی لهش كرد و رفت..!




نوشته شده در شنبه 12 آذر 1390برچسب:,ساعت 17:28 توسط ***rahgozar***| |

 

ميگويي: باران را دوست دارم؛ ولي تا باران مي بارد چترت را وا ميکني!
ميگويي: خورشيد را دوست دارم؛ ولي با دیدن آفتاب به سايه ميگريزي!
ميگويي: باد را دوست دارم؛ باد هم که مي وزد پنجره ات را مي بندي!
اين است که ترس برم ميدارد ... چون ميگويي مرا هم دوست داري!!!!!!؟

نوشته شده در جمعه 20 آبان 1390برچسب:,ساعت 18:21 توسط ***rahgozar***| |

 

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟


من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم


ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون


عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم

نظره تو چیه؟

نوشته شده در شنبه 23 مهر 1390برچسب:,ساعت 16:13 توسط ***rahgozar***| |

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و


گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 23 مهر 1390برچسب:,ساعت 16:5 توسط ***rahgozar***| |

داشتم می رفتم سفر و از همسرم خواستم که مثل همیشه بعد از دعاش به عنوان نگاهبان من پیشونیم رو ببوسه.

و بعد سوار قطار شدم.

...

وقتی قطار به  ته دره سقوط کرد.

همه مردند و من هم مردم.

از بالا تلاش دکترها رو می دیدم.

بعد از 2 ساعت دکترها گفتند بی فایده ست و رفتند.

و من یاد بوسه همسرم افتادم. و در همین لحظه از بالا دیدم که نوری از پیشانی من بیرون امد و به قلبم فرو رفت.

 2 دقیقه بعد صدای فریاد پرستاری که بالا سرم بود رو شنیدم که دکترها رو صدا می کرد، اما صدای فرشته مرگ که کنار پرستار بود بیشتر بود که با نگاه نافذش رو به من گفت: خوب از دستم در رفتی ها.

شانس آوردی که قدرت من از قدرت عشق کمتره.

 

 

نوشته شده در شنبه 23 مهر 1390برچسب:,ساعت 15:55 توسط ***rahgozar***| |


Power By: LoxBlog.Com